
یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود ، مترسکی بود که روی یک تپه سر سبز
و زیبا
زندگی می کرد. تپه ای زیبا و دل انگیز که چشم هر بیننده ای را خیره می
کرد. هر
روزی خورشید بر این تپه می تابید و فضای اون رو روشنایی می داد .
مترسک قصه
ما در آنجا تنها یک دوست داشت که گاهی به او سر می زد و حالی از او
می پرسید
. دوست او گنجشک بود.
چند سال پیش کشاورزی به آنجا آمد و آن مترسک را ساخت و در مزرعه
خود
گذاشت. یک سال خشکسالی بدی شد و کشاورز مجبور به ترک آنجا شد .
اما
مترسک ما آنجا ماند.
این مترسک تنها ، آرزویی داشت ...! آرزویی بزرگ ...!
آرزوی او دیدن خورشید بود . به خاطر اینکه پشتش به خورشید بود، تابحال
خورشید
را ندیده بود ولی گنجشک از زیبایی های خورشید برای او گفته بود .
یک روز مترسک به گنجشک گفت: : خورشید کجاست؟
گنجشک گفت : درست پشت سر تو ...!
مترسک گفت : خورشید همیشه هست؟
گنجشک گفت : بله همیشه هست ، بجز شب ها که جای خود را به ماه می دهد.
مترسک گفت : ایکاش من می توانستم خورشی را ببینم ، حتی برای یک بار ...
گنجشک گفت : اگر بخواهی می توانی ...
مترسک گفت : امکان ندارد ... من که پا ندارم تا بتوانم بچرخم.
گنجشک گفت : هر گاه که باران می بارد خاک خیس می شود و آنگاه تو باید سعی
کنی خود را تکان بدهی و هر بار کمی به سمت خورشید بچرخی .
مترسک گفت : راست می گویی!
گنجشک گفت : کار سختی است اما باید یادت باشد در سخت ترین شرایط از خدا
کمک بخواه و نا امید نشو ... گنجشک رفت و مترسک به فکر فرو رفت. او تصمیم خود
را گرفت و منتظر باران ماند .
چهار روز بعد باران آمد و زمین مرطوب شد . اکنون موقع مناسب فرا رسیده
است .
مترسک به هر زحمتی بود خود را تکان داد اما کافی نبود. روزها و ماه ها آمدند و
رفتند و در روز های بارانی مترسک از روی شوق کمی خود را می چرخاند...
اما باز
هم کافی نبود.
یک روز مترسک گنجشک را دید و گنجشک احوال مترسک را جویا شد ،
مترسک در
باره کارش به او گفت : سخت است ولی به لذتش می ارزد.مترسک
خوشحال بود .
هر روز را به امیدی که می تواند روزی خورشید را ببیند به شب می رساند.
همه چیز خوب پیش می رفت . اما...
بعد از چند روز ابرهای سیاه رفتند و تا مدت ها روی آن تپه باران نبارید و هیچ
لکه
ابری در آسمان دیده نمی شد.
اما مترسک همچنان امید داشت. از آن تپه سر سبز چیزی جز یک بیابان
خشک
نماند . خورشیدی که او انتظارش را می کشید اکنون بی رحمانه می تابید.مترسک
خسته بود ....
بعد از مدتها گنجشک به دیدار دوست قدیمی خود آمد . مترسک به گنجشک
گفت :
تو به من گفتی کار سختی نیست. من آن را انجام دادم و در سختی ها
ناامید
نشدم. پس چرا اینگونه شد ؟ چرا دیگر باران نمی آید؟
گنجشک چیزی برای گفتن نداشت ... بدون کلامی پر زد و رفت . از آن دیدار
چند روزی
نگذشته بود که...
قطره ای روی کلاه مترسک چکید ... کم کم تعداد قره ها زیاد شد و باران
زیبایی شکل
گرفت. اما این بار باران شدید تر بود. باد های تندی آمد و باران به توفان تبدیل
شد....
توفان تمام شد و مترسک چشمانش را باز کرد..
این چیست ...؟ خدای من چه زیباست ...؟ چه نورانی و روشن است. این ...
این
خورشید است ؟!
و مترسک خورشید را دید اما...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
اي مترسك ان قدردست هايت رابازنكن،كسي تورا
در
اغوش نميگيرد،ايستادگي هميشه تنهايي مي اورد