X
تبلیغات
♥♥♥ به رنگ بارون تنهايي ♥♥♥

♥♥♥ به رنگ بارون تنهايي ♥♥♥

romance

انتهای زمین...



اینجا انتهای زمین است...


درست لحظه ی مرگ انسانیت...


جایی که دست های مادران بوی خون می دهد!!!


بوی "جنایت"


و آبهای راکدش طعم کودکانی را می گیرد که بی نفس خفه می شوند در

 

خفقان این نکبت آباد!


معصومیت ها دریده می شوند...


و "آدم "ها...


همین ما آدم ها...


چه ساده می گذریم از کنار درد هایمان


"این درد های مشترک"


اینجا انتهای زمین است...


درست همین جایی که ما ایستاده ایم!!!!



+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392 ساعت 0:34 توسط zargha | 


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ساعت 19:59 توسط zargha | 

نظرخواهی...

فیلم یا تئاتر ؟

اسم فیلم یا تئاتر  مورد نظرتونو بنویسید.

بهترینشونو بگید لطفا موضوعشونم بگید ؟

ممنون...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ساعت 22:52 توسط zargha | 

نظرخواهی1...



ازکدوم یکی از داستان های صادق هدایت خوشتون میاد؟

1زنده به گور

2زنی که مردش راگم کرد

3تاریک خانه

4طلب امرزش

5تخت ابونصر

6تجلی

7شب های ورامین

8س.گ.ل.ل

9سه قطرخون

10سگ ولگرد

11پدران ادم

12مرده خورها

13محلل

14میهن پرست

15مردی که نفسش راکشت

16مادلن

17لاله

18کاتیا

19حاجی مراد

20گجسته دژ

21گرداب

22دن ژوان کرج

23داش آکل

24چنگال

25بوف کور

26بنبست

27ایینه شکسته

28اتش پرست

29عروسک پشت پرده

30اخرین لبخند

31آفرینگان

32ابجی خانم

33آب زندگی

گزینه اخر:هیچ کدام را تا به حال نخوانده ام!!!!!



+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ساعت 17:14 توسط zargha | 

لطفا جواب بدید!!!!!!!!!!!!!!

سلام ازتون یه سوال دارم لطفا بهم جواب بدید!!!!!!

راستشو بگید...

قشنگ ترین لحظه زندگیتون کی بوده ؟

چه اتفاقی افتاد که تبدیل به بهترین لحظه شد؟

منتظرم تا جوابمو بگیرم (به جز جواباتون پیام دیگه ای رو قبول نمیکنم تو این پست پس ناراحت نشید)



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 21:50 توسط zargha | 

هنوز هستند...


هنوز هم هستند 
دخترانی که تنشان بوی محبت خالص میدهد...
بکرند...
نابند...
احساساتشان دست نخورده است..
لمس نشده اند،
...... باور نکرده اند،
تحقیر نشده اند..
آری ، هنوز هم هستند ! 
نادرند ! 
کمیاب اند ! 
پاک اند !
روزی که قرار می شود کنار گوش کودکی لالایی بخوانند ، 
شرمشان از نام " مادر " نمی شود !
و در آغوش همسرشان ، چشمانشان را نخواهند بست که با 
رویای دیگری سر کنند....!!! 


اینم به خاطردوست خوبم بردیا که این متنو دوست داره


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 22:2 توسط zargha | 

باران که میگیرد






باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
 
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
 
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم
 
هر صبح ،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
 
 هرشب کنار سفره ،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
  
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
 
 وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!
 


+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ساعت 17:25 توسط zargha | 

عییییییییییییییییییدتون مبارک

سلام به همه دوستای گلم،عیدتون مبارک.امسال بهترین سال زندگی من بود

خدا کنه سال جدیدم سال خوبی باشه مثل سال91

برای همتون از ته دل ارزوی خوش حالی،خوش بختی،سعادت و...میکنم

خصوصا دوستایی که تو این مدت همش بهم سر زدن و منو تنها نزاشتن از همتوننننننننننننننننننننن

ممنونم دوستای خوبم...




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 14:26 توسط zargha | 

جزیره ی رویاهای طلایی...




هنگامی که چشمانمان به هم خیره ماند نگاهمان مانند تیری از کمان رهاشد وبه قلبمان فرورفت ما دران لحضه دوباره از خاک متولد شدیم .بی ان که چیزی بگوییم از اسرار هم باخبر شدیم در چشمانمان چیزی جز عشق کسی ندید.بایک لبخند یک زندگی بی پایان در وجودمان جان گرفت ونوری از صداقت برقلبمان تاباند هنگامی که تورادیدم اسمان ابی بودما با قایق طلایی خیال در دریا شناور بودیم ناگهان طوفان شد واسمان ساعقه زدمن به تو پناه اوردم توارام مرا در اغوش کشیدی وسرم را برسینه ات نهادی وزیرلب زمزمه کردی عزیزم گلم شیرینم نترس ارام باش من در کنارت هستم.ارام سرم را بالا گرفتم ودر چشمانش باحالت سپاس نگریستم واشک از چشمانم سرازیر شدنمی دانم چرا ولی گفت ارام بگیر تودر امانی تازمانی که من هستم تو تنها نیستی .اسمان دوباره رنگ نیلی به خود گرفت من وعشق زندگی ام هر لحظه به جزیره وکلبه ی ارزو هایمان نزدیک میشدیم جزیره ای که من او تنها بایک دنیا لبخند بایک دنیا مهربانی بایک دنیا ازادی می توانستیم در ان زندگی کنیم باد خنکی وزیدوگیسوان من رابه نرمی نوازش کرددیگر غروب شده بود وما کم کم درزمانی که به خورشید می نگریستیم که چه طورجای روشنایی خودرا به ظلمت شب میدادبه جزیره رسیدیم...



+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ساعت 18:55 توسط zargha | 

كسي هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




كسي هست اغوشش را،

شانه هايش را

به من قرض بدهد؟!!!

تا يك دل سير گريه كنم؟

بدون هيچ حرف وسوال وجواب ودلداري

ونصيحتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ساعت 13:7 توسط zargha | 

ولنتاين مباركككككككككككككككككككككككككككككككككككك♥♥♥♥♥♥♥♥♥


قلب هایی برای ولنتاین (28 عکس)

اگر شكلات بودي شيرين ترين بودي،اگه عروسك بودي 

بغلي ترين بودي،اگه شمع بودي روشن ترين بودي 

وتازماني كه دوست مني عزيز تريني


  ولنتاين مبارك  



(ازته دل ارزو ميكنم ولن خوبي داشته باشيد اين روزو به دوست خوبم 
(R)كه ازشهر گرمش بوشهربه دلم گرمي ميده تبريك ميگم )


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ساعت 18:33 توسط zargha | 

مترسك ...







یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود ، مترسکی بود که روی یک تپه سر سبز 


و زیبا 


زندگی می کرد. تپه ای زیبا و دل انگیز که چشم هر بیننده ای را خیره می 


کرد. هر 


روزی خورشید بر این تپه می تابید و فضای اون رو روشنایی می داد . 


مترسک قصه 


ما در آنجا تنها یک دوست داشت که گاهی به او سر می زد و حالی از او


می پرسید 


. دوست او گنجشک بود.



چند سال پیش کشاورزی به آنجا آمد و آن مترسک را ساخت و در مزرعه 


خود 


گذاشت. یک سال خشکسالی بدی شد و کشاورز مجبور به ترک آنجا شد . 


اما 


مترسک ما آنجا ماند.



این مترسک تنها ، آرزویی داشت ...! آرزویی بزرگ ...!



آرزوی او دیدن خورشید بود . به خاطر اینکه پشتش به خورشید بود، تابحال 


خورشید 


را ندیده بود ولی گنجشک از زیبایی های خورشید برای او گفته بود .



یک روز مترسک به گنجشک گفت: : خورشید کجاست؟



گنجشک گفت : درست پشت سر تو ...!



مترسک گفت : خورشید همیشه هست؟



گنجشک گفت : بله همیشه هست ، بجز شب ها که جای خود را به ماه می دهد.



مترسک گفت : ایکاش من می توانستم خورشی را ببینم ، حتی برای یک بار ...



گنجشک گفت : اگر بخواهی می توانی ...



مترسک گفت : امکان ندارد ... من که پا ندارم تا بتوانم بچرخم.



گنجشک گفت : هر گاه که باران می بارد خاک خیس می شود و آنگاه تو باید سعی 


کنی خود را تکان بدهی و هر بار کمی به سمت خورشید بچرخی .



مترسک گفت : راست می گویی!



گنجشک گفت : کار سختی است اما باید یادت باشد در سخت ترین شرایط از خدا 


کمک بخواه و نا امید نشو ... گنجشک رفت و مترسک به فکر فرو رفت. او تصمیم خود 


را گرفت و منتظر باران ماند .



چهار روز بعد باران آمد و زمین مرطوب شد . اکنون موقع مناسب فرا رسیده 


است . 


مترسک به هر زحمتی بود خود را تکان داد اما کافی نبود. روزها و ماه ها آمدند و 


رفتند و در روز های بارانی مترسک از روی شوق کمی خود را می چرخاند... 


اما باز 


هم کافی نبود.



یک روز مترسک گنجشک را دید و گنجشک احوال مترسک را جویا شد ، 


مترسک در 


باره کارش به او گفت : سخت است ولی به لذتش می ارزد.مترسک 


خوشحال بود . 


هر روز را به امیدی که می تواند روزی خورشید را ببیند به شب می رساند.



همه چیز خوب پیش می رفت . اما...



بعد از چند روز ابرهای سیاه رفتند و تا مدت ها روی آن تپه باران نبارید و هیچ 


لکه 


ابری در آسمان دیده نمی شد.



اما مترسک همچنان امید داشت. از آن تپه سر سبز چیزی جز یک بیابان 


خشک 


نماند . خورشیدی که او انتظارش را می کشید اکنون بی رحمانه می تابید.مترسک 


خسته بود ....



بعد از مدتها گنجشک به دیدار دوست قدیمی خود آمد . مترسک به گنجشک 


گفت : 


تو به من گفتی کار سختی نیست. من آن را انجام دادم و در سختی ها 


ناامید 


نشدم. پس چرا اینگونه شد ؟ چرا دیگر باران نمی آید؟



گنجشک چیزی برای گفتن نداشت ... بدون کلامی پر زد و رفت . از آن دیدار 


چند روزی 


نگذشته بود که...



قطره ای روی کلاه مترسک چکید ... کم کم تعداد قره ها زیاد شد و باران 


زیبایی شکل 


گرفت. اما این بار باران شدید تر بود. باد های تندی آمد و باران به توفان تبدیل 


شد.... 



توفان تمام شد و مترسک چشمانش را باز کرد..



این چیست ...؟ خدای من چه زیباست ...؟ چه نورانی و روشن است. این ... 


این 


خورشید است ؟!



و مترسک خورشید را دید اما...


اي مترسك ان قدردست هايت رابازنكن،كسي تورا 


در 


اغوش نميگيرد،ايستادگي هميشه تنهايي مي اورد


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ساعت 21:13 توسط zargha | 

دلم لك زده

چندوقتي است كه دلم لك زده است براي يك دوستت دارم 

صادقانه

چندوقتي است كه دلم لك زده براي اغوش گرمي

چندوقتي است كه دلم لك زده است براي عزيزبودن براي كسي

چندوقتي است كه شب وروزم شده دل تنگي وبغضي نهان در گلو 

چندوقتي است كه دلم براي صدايي گرم تنگ شده 

چندوقتي است كه تنها ماندم

شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ساعت 16:42 توسط zargha | 

چرا؟


+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 19:22 توسط zargha | 

وعده



پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 


هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در 


سرما نگهبانى مى‌داد.


از او پرسید: آیا سردت نیست؟


نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و 


مجبورم تحمل کنم.


پادشاه گفت:....


من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى 


گرم مرا برایت بیاورند.


نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه 


به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.


صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا 


کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:


اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را 


تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!



+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391 ساعت 18:18 توسط zargha | 

به سلامتي...



سلامتي دوستي كه ازم پرسيد"مگه عاشقي"؟

گفتم آره،توقع داشتم بگه:عاشق كي؟

كه بهش بگم عاشق تو ولي بهم گفت:به "سلامتي"

خواستم بگم:"با تو"گفتم:بگذريم،اون هم گفت:گذشتيم.

"به همين سادگي"


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391 ساعت 22:29 توسط zargha | 

جاي پا...



خواب دیدم ...

خواب دیدم درساحل باخداقدم می زنم.برپهنهء اسمان صحنه هایی اززندگی ام برقزد.درهرصحنه.دوجفت جای پاروی شن دیدم.یکه متعلق به من ودیگری متعلق به خدا.وقتی اخرین صحنه درمقابلم برق زد.به پشت سروبه جای پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندین باردرطول مسیرزندگی ام.فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.همچنین متوجه شدم که این درسخت ترین وغمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.این واقعا"برایم ناراحت کننده بودودرباره اش ازخداسئوال کردم:خدایا.توگفتی اگربه دنبال توبیایم.درتمام راه بامن خواهی بود.ولی دیدم که درسخت ترین دوران زندگی ام.فقط یک جفت جای پاوجودداشت.نمی فهمم چراهنگامی که بیش ازهروقت دیگربه تونیازداشتم.مراتنهاگذاشتی.

خداپاسخ داد:بندهء بسیارعزیزم. من درکنارت هستم وهرگزتنهایت نخواهم گذاشت.اگردرازمونهاورنج هافقط یک جفت جای پادیدی.زمانی بودکه تورادراغوشم حمل می کردم.



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ساعت 20:57 توسط zargha | 

به سلامتي





به سلامتي كسي كه 

وقتي بغلش كردم

تنم لرزيد!

نه واسه خوشحالي!

نه واسه عشق بازي!

واسه ترس ازفرداي بدون اون...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 21:36 توسط zargha | 

ما به درد هم نميخوريم...





گفتي ما به درد هم نميخوريم  اما هرگزنفهميدي من تو را براي درد 

هايم نمي خواستم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 21:29 توسط zargha | 

سفر






ميروم خسته وافسرده وزار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش



مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه



مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال



ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من



بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد



عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل 



فروغ فرخ زاد


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391 ساعت 22:50 توسط zargha |