romance



آرام می آیم
همانجای همیشگی
سر همان ساعت همیشگی
با همان شوق که می شناسیش
با خودم حرف می زنم
برای خودم خاطره تعریف می کنم
و بی صدا مثل همیشه می روم
بی آنکه تو آمده باشی


جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 13:16 |- zargha -|


Photo: ♥Inspiration of the Day♥
Give yourself a chance to stop and smell the roses... because it's FRIDAY! http://whrt.it/roses #DailyInspiration #Happiness

می نوازد ... آرام...

روحی لطیف در تمام جسم سردم گویا می دود.

آرام می کند این همه بی قراری را..

قلب نا آرامم جان می گیرد.

موسیقی بی کلامی که زندگی من است.

و نوازش دستانی که ... 

روی تنم به رقص در می آید...

همین دو کافی است تا احساس کنی که چقدر خوشبختم.

پنجشنبه دهم مرداد 1392 16:59 |- zargha -|



اصولا آدم هایی که ارزش دوست داشته شدن را ندارند

درست همان آدم هایی هستند که 

ما مصرانه سعی می کنیم

دوستشان داشته باشیم

یکشنبه ششم مرداد 1392 15:51 |- zargha -|

امروز تولدمهههههههههه 

هورااااااااااااااااااااااا

30تیر:))))))))))))





یکشنبه سی ام تیر 1392 1:28 |- zargha -|

من یه داستان قشنگ براتون گذاشتم ،میدونم بعضی ها حوصله خوندن مطالب زیاد رو ندارن اما لطفا بخونیدش 

پشیمون نمیشید من بعد از خوندن این داستان حس خاصی پیدا کردم 

ممنون میشم اگه پیشنهادم رو برای خوندن ادامه مطلب رد نکنید


تـداوم یک زنـدگی…:


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: “باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.” 


ℭoη†iηuê
چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 20:15 |- zargha -|

http://khande0000.blogfa.com/

اوووووووووو اینم اون یکی وبم ببینششYellow Head Funny SmileyششYellow Head Funny Smiley

جمعه هفدهم خرداد 1392 22:32 |- zargha -|

سلام(      )جان دلم برات خیلی تنگ شده!

چند وقته که دیگه ازهم خبری نداریم؟

یعنی تو ازمن خبری نداری...1هفته؟3هفته؟1ماه؟6ماه؟شایدهم یه سال!!!

یادته اخرین بار که باهم بودیم؟یادته غرورمو زیرپام گذاشتمو بهت گفتم برگرد؟اولش فکر میکردم

یه قهر سادس ولی این جوری نبود...عمیق تر ازاین حرفا بود

میدونی چیه(        )هرشب وقتی میرم تو رختخواب به تو فکرمیکنم به شبایی که باهم داشتیم 

اس ام اسامون رو یادته؟اخرین باری که بهم گفتی ما به درد هم نمیخوریم ومیخوای منو ترک کنی 

بعد از این که تنم از بدون تو بودن لرزید وقطره های اشک گونمو خیس کرد 

بعد از اون روزی که با تمام وجود سرت داد زدمو گفتم دوست دارم دیوونه وتو در جواب من با سردی تموم 

برای این که منو از سرت بازکنی گفتی من لیاقتت رو ندارم ...

یادته .........................................؟چرا حرف نمیزنی چرا نیومدی رو در رو بهم بگی دوست نداشتم 

دستت انداخته بودم

بچه،دیوونه،با احساساتت تموم این مدت بازی کردمو تو نفهمیدی

چیه ترسیدی مجبور بشی شکسته هامو از روی زمین جمع کنی؟

نه نترس من هنوز اونقدر بیچاره نشدم که تو بخوای یه روزی منت دست زخمیتو رو سرم بزاری 

ولش کن مهم نیست امشب اینو برات نوشتم تا بگم دوست دارم (      )من خواستم اما تو نخواستی

(        )عشق زندگی من ،با تمام وجودم دوست دارم ،تا اخر عمرم تو حسرت اغوشت میمونم...

(        )میشه برگردی؟

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 23:53 |- zargha -|



اینجا انتهای زمین است...


درست لحظه ی مرگ انسانیت...


جایی که دست های مادران بوی خون می دهد!!!


بوی "جنایت"


و آبهای راکدش طعم کودکانی را می گیرد که بی نفس خفه می شوند در

 

خفقان این نکبت آباد!


معصومیت ها دریده می شوند...


و "آدم "ها...


همین ما آدم ها...


چه ساده می گذریم از کنار درد هایمان


"این درد های مشترک"


اینجا انتهای زمین است...


درست همین جایی که ما ایستاده ایم!!!!


پنجشنبه دوم خرداد 1392 0:34 |- zargha -|

فیلم یا تئاتر ؟

اسم فیلم یا تئاتر  مورد نظرتونو بنویسید.

بهترینشونو بگید لطفا موضوعشونم بگید ؟

ممنون...

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 22:52 |- zargha -|



ازکدوم یکی از داستان های صادق هدایت خوشتون میاد؟

1زنده به گور

2زنی که مردش راگم کرد

3تاریک خانه

4طلب امرزش

5تخت ابونصر

6تجلی

7شب های ورامین

8س.گ.ل.ل

9سه قطرخون

10سگ ولگرد

11پدران ادم

12مرده خورها

13محلل

14میهن پرست

15مردی که نفسش راکشت

16مادلن

17لاله

18کاتیا

19حاجی مراد

20گجسته دژ

21گرداب

22دن ژوان کرج

23داش آکل

24چنگال

25بوف کور

26بنبست

27ایینه شکسته

28اتش پرست

29عروسک پشت پرده

30اخرین لبخند

31آفرینگان

32ابجی خانم

33آب زندگی

گزینه اخر:هیچ کدام را تا به حال نخوانده ام!!!!!


جمعه بیستم اردیبهشت 1392 17:14 |- zargha -|

سلام ازتون یه سوال دارم لطفا بهم جواب بدید!!!!!!

راستشو بگید...

قشنگ ترین لحظه زندگیتون کی بوده ؟

چه اتفاقی افتاد که تبدیل به بهترین لحظه شد؟

منتظرم تا جوابمو بگیرم (به جز جواباتون پیام دیگه ای رو قبول نمیکنم تو این پست پس ناراحت نشید)


پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 21:50 |- zargha -|


هنوز هم هستند 
دخترانی که تنشان بوی محبت خالص میدهد...
بکرند...
نابند...
احساساتشان دست نخورده است..
لمس نشده اند،
...... باور نکرده اند،
تحقیر نشده اند..
آری ، هنوز هم هستند ! 
نادرند ! 
کمیاب اند ! 
پاک اند !
روزی که قرار می شود کنار گوش کودکی لالایی بخوانند ، 
شرمشان از نام " مادر " نمی شود !
و در آغوش همسرشان ، چشمانشان را نخواهند بست که با 
رویای دیگری سر کنند....!!! 


اینم به خاطردوست خوبم بردیا که این متنو دوست داره

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 22:2 |- zargha -|






باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
 
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
 
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم
 
هر صبح ،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
 
 هرشب کنار سفره ،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
  
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
 
 وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!
 
دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 17:25 |- zargha -|

سلام به همه دوستای گلم،عیدتون مبارک.امسال بهترین سال زندگی من بود

خدا کنه سال جدیدم سال خوبی باشه مثل سال91

برای همتون از ته دل ارزوی خوش حالی،خوش بختی،سعادت و...میکنم

خصوصا دوستایی که تو این مدت همش بهم سر زدن و منو تنها نزاشتن از همتوننننننننننننننننننننن

ممنونم دوستای خوبم...



سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 14:26 |- zargha -|




هنگامی که چشمانمان به هم خیره ماند نگاهمان مانند تیری از کمان رهاشد وبه قلبمان فرورفت ما دران لحضه دوباره از خاک متولد شدیم .بی ان که چیزی بگوییم از اسرار هم باخبر شدیم در چشمانمان چیزی جز عشق کسی ندید.بایک لبخند یک زندگی بی پایان در وجودمان جان گرفت ونوری از صداقت برقلبمان تاباند هنگامی که تورادیدم اسمان ابی بودما با قایق طلایی خیال در دریا شناور بودیم ناگهان طوفان شد واسمان ساعقه زدمن به تو پناه اوردم توارام مرا در اغوش کشیدی وسرم را برسینه ات نهادی وزیرلب زمزمه کردی عزیزم گلم شیرینم نترس ارام باش من در کنارت هستم.ارام سرم را بالا گرفتم ودر چشمانش باحالت سپاس نگریستم واشک از چشمانم سرازیر شدنمی دانم چرا ولی گفت ارام بگیر تودر امانی تازمانی که من هستم تو تنها نیستی .اسمان دوباره رنگ نیلی به خود گرفت من وعشق زندگی ام هر لحظه به جزیره وکلبه ی ارزو هایمان نزدیک میشدیم جزیره ای که من او تنها بایک دنیا لبخند بایک دنیا مهربانی بایک دنیا ازادی می توانستیم در ان زندگی کنیم باد خنکی وزیدوگیسوان من رابه نرمی نوازش کرددیگر غروب شده بود وما کم کم درزمانی که به خورشید می نگریستیم که چه طورجای روشنایی خودرا به ظلمت شب میدادبه جزیره رسیدیم...


پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 18:55 |- zargha -|




كسي هست اغوشش را،

شانه هايش را

به من قرض بدهد؟!!!

تا يك دل سير گريه كنم؟

بدون هيچ حرف وسوال وجواب ودلداري

ونصيحتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 13:7 |- zargha -|


قلب هایی برای ولنتاین (28 عکس)

اگر شكلات بودي شيرين ترين بودي،اگه عروسك بودي 

بغلي ترين بودي،اگه شمع بودي روشن ترين بودي 

وتازماني كه دوست مني عزيز تريني


  ولنتاين مبارك  



(ازته دل ارزو ميكنم ولن خوبي داشته باشيد اين روزو به دوست خوبم 
(R)كه ازشهر گرمش بوشهربه دلم گرمي ميده تبريك ميگم )
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 18:33 |- zargha -|







یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود ، مترسکی بود که روی یک تپه سر سبز 


و زیبا 


زندگی می کرد. تپه ای زیبا و دل انگیز که چشم هر بیننده ای را خیره می 


کرد. هر 


روزی خورشید بر این تپه می تابید و فضای اون رو روشنایی می داد . 


مترسک قصه 


ما در آنجا تنها یک دوست داشت که گاهی به او سر می زد و حالی از او


می پرسید 


. دوست او گنجشک بود.



چند سال پیش کشاورزی به آنجا آمد و آن مترسک را ساخت و در مزرعه 


خود 


گذاشت. یک سال خشکسالی بدی شد و کشاورز مجبور به ترک آنجا شد . 


اما 


مترسک ما آنجا ماند.



این مترسک تنها ، آرزویی داشت ...! آرزویی بزرگ ...!



آرزوی او دیدن خورشید بود . به خاطر اینکه پشتش به خورشید بود، تابحال 


خورشید 


را ندیده بود ولی گنجشک از زیبایی های خورشید برای او گفته بود .



یک روز مترسک به گنجشک گفت: : خورشید کجاست؟



گنجشک گفت : درست پشت سر تو ...!



مترسک گفت : خورشید همیشه هست؟



گنجشک گفت : بله همیشه هست ، بجز شب ها که جای خود را به ماه می دهد.



مترسک گفت : ایکاش من می توانستم خورشی را ببینم ، حتی برای یک بار ...



گنجشک گفت : اگر بخواهی می توانی ...



مترسک گفت : امکان ندارد ... من که پا ندارم تا بتوانم بچرخم.



گنجشک گفت : هر گاه که باران می بارد خاک خیس می شود و آنگاه تو باید سعی 


کنی خود را تکان بدهی و هر بار کمی به سمت خورشید بچرخی .



مترسک گفت : راست می گویی!



گنجشک گفت : کار سختی است اما باید یادت باشد در سخت ترین شرایط از خدا 


کمک بخواه و نا امید نشو ... گنجشک رفت و مترسک به فکر فرو رفت. او تصمیم خود 


را گرفت و منتظر باران ماند .



چهار روز بعد باران آمد و زمین مرطوب شد . اکنون موقع مناسب فرا رسیده 


است . 


مترسک به هر زحمتی بود خود را تکان داد اما کافی نبود. روزها و ماه ها آمدند و 


رفتند و در روز های بارانی مترسک از روی شوق کمی خود را می چرخاند... 


اما باز 


هم کافی نبود.



یک روز مترسک گنجشک را دید و گنجشک احوال مترسک را جویا شد ، 


مترسک در 


باره کارش به او گفت : سخت است ولی به لذتش می ارزد.مترسک 


خوشحال بود . 


هر روز را به امیدی که می تواند روزی خورشید را ببیند به شب می رساند.



همه چیز خوب پیش می رفت . اما...



بعد از چند روز ابرهای سیاه رفتند و تا مدت ها روی آن تپه باران نبارید و هیچ 


لکه 


ابری در آسمان دیده نمی شد.



اما مترسک همچنان امید داشت. از آن تپه سر سبز چیزی جز یک بیابان 


خشک 


نماند . خورشیدی که او انتظارش را می کشید اکنون بی رحمانه می تابید.مترسک 


خسته بود ....



بعد از مدتها گنجشک به دیدار دوست قدیمی خود آمد . مترسک به گنجشک 


گفت : 


تو به من گفتی کار سختی نیست. من آن را انجام دادم و در سختی ها 


ناامید 


نشدم. پس چرا اینگونه شد ؟ چرا دیگر باران نمی آید؟



گنجشک چیزی برای گفتن نداشت ... بدون کلامی پر زد و رفت . از آن دیدار 


چند روزی 


نگذشته بود که...



قطره ای روی کلاه مترسک چکید ... کم کم تعداد قره ها زیاد شد و باران 


زیبایی شکل 


گرفت. اما این بار باران شدید تر بود. باد های تندی آمد و باران به توفان تبدیل 


شد.... 



توفان تمام شد و مترسک چشمانش را باز کرد..



این چیست ...؟ خدای من چه زیباست ...؟ چه نورانی و روشن است. این ... 


این 


خورشید است ؟!



و مترسک خورشید را دید اما...


اي مترسك ان قدردست هايت رابازنكن،كسي تورا 


در 


اغوش نميگيرد،ايستادگي هميشه تنهايي مي اورد

شنبه بیست و یکم بهمن 1391 21:13 |- zargha -|

چندوقتي است كه دلم لك زده است براي يك دوستت دارم 

صادقانه

چندوقتي است كه دلم لك زده براي اغوش گرمي

چندوقتي است كه دلم لك زده است براي عزيزبودن براي كسي

چندوقتي است كه شب وروزم شده دل تنگي وبغضي نهان در گلو 

چندوقتي است كه دلم براي صدايي گرم تنگ شده 

چندوقتي است كه تنها ماندم

شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 16:42 |- zargha -|

دوشنبه نهم بهمن 1391 19:22 |- zargha -|

ϰ-†нêmê§